این روزها عجیب سخت می گذرد.
چقدر جای تو در این روزها خالی است
به قول سیاوش:
بی خیال حرفایی که تو دلم جا مونده
بی خیال قلبی که اینهمه تنها مونده
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390 22:29 توسط ع.ن
|
بعدِ صبحانه ابروهايش بالا رفت. دنبال كيفش روي صندلي كناري گشت. درش باز بود. پاكت سيگارش را درآورد.
با چشمهاي مهربان تعارف كرد: - سيگار؟
ماتِ اداهايش، لبخند زدم : - نه!
يكي گذاشت كنار لبش. گوشهء ديگر لبش گفت: - " هر وخ بعد ِ صبونه دلت سيگارخواس،... -"خــواس" را كشيده و دلبرانه گفت
– كبريت زد، نگرفت.
كبريت دوم گرفت.
جمله اش را تمام كرد: - ...بدون كه سيگاري شدي!"
خنديديم، خنده اش رفت پشت ِدود غليظ اولين پك كه صورتش را هم از من گرفت.
آخرين جرعهء چاي صبحانه كه از ته ليوان سرازير شد روي زبانم، ديدم شانزده سال است بعدِ صبحانه به او فكر ميكنم.
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390 22:2 توسط ع.ن
|
کوله بارم بر دوش، سفری باید رفت،
سفری بی همراه،
گم شدن تا ته تنهایی محض،
یار تنهایی من با من گفت:
هر کجا لرزیدی،
از سفرترسیدی،
تو بگو، از ته دل
من خدا را دارم...
شاید این چند سحر فرصت آخر باشد که به مقصد
برسیم!
+
نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390 21:28 توسط ع.ن
|
اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم
دومین روز بارانی چطور؟پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
و سومین روز چطور؟گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو..
دکتر علی شریعتی
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1390 1:9 توسط ع.ن
|

یک دوست دارم...
...چه خوش آنكه انسان روحي جسته باشد تا در میان آشوب طوفان بتواند در دامن آن بخزد
...پناهگاهی نرم و اطمینان بخش که در آن به انتظار آرامش ضربان قلب تپنده خویش نفسی برآورد
...دیگر تنها نباشد , ناگزیر نباشد که با چشمان پیوسته باز و سوخته از بیدار خوابی همواره مسلح باشد , تا سر انجام خستگی اش تسلیم دشمن کند .
...رفیق عزیزی داشته سراسر هستی خود را به دست وی سپرده باشد.
...خود به خواب رود و او بیدار بماند, خود بیدار باشد و او بخوابد.از لذت حمایت از آن کس که مانند کودکی خردسال خود را به او تفوبض کرده است؛بر خوردار شود.بزرگترین شادی را در آن بیابد که خود را به اختیار وی گذارد، احساس کند که راز دارش اوست. اختیار دارش اوست.
...پیر و فرسوده و خسته از کشیدن بار آن همه سال های زندگی،بار دیگر جوان و شاداب در پیکر دوست زاده شود،از جهان نو گشته با چشمان او بهره مند گردد.
...چیزهای زیبای گذران را با حواس او در آغوش کشد،با قلب او از رخشندگی پرشکوه زیستن کام برگیرد.
...حتی با او رنج ببرد
آه ،حتی رنج ،اگر دوستان با هم باشند شادی است.
...یک دوست دارم. نزدیک من. همیشه در قلب من. او از من است . من از اویم . دوست من دوستم دارد. دوست من مرا دارد.
عشق جان های ما را دریک روح در آمیخته است.
گزیده ای از کتاب ژان کریستف اثر جاودان رومن رولان
دمتان گرم و سرتان خوش باد
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389 14:22 توسط ع.ن
|